
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت: به به! چه گل رعنا ئیست
لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آن مایهء ناز
"که نکویی کن و در آب انداز"
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی ست فراوان ودرست
به نشاط آمد ودست از جان شست
دست وپایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پر تاب نمود
گفت: کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر, ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد
خوبرویان همه را خواب برد.
"ایرج میرزا"

فراموشم نکن!!!
شاید سالها بعد، در گذر جاده ها
بی تفاوت از کنار هم بگذریم...
و بگویی :
این غریبه چقدر شبیه خاطرات من است...!

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را؛
کاش مردان همیشه مرد باشند و زنان همیشه زن!
آنگاه هر روز نه روز زن ، نه روز مرد ، بلکه روز انسان است.

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام
به تماشا ، به نظاره
درجستجوی مسافری غریب
که در خاطره ها جا مانده
سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم
نسیمی گفت:
که در دیروز آرمیده است
اگر نشانی از او می خواهی
فردا در غروب خورشید
بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن
شاید که بیدار شود ، شاید . . .!!!!

فانوس!
ای به جان خاموش
ای به لب افسوس
با تو می خواهم
شعله ای از آتش دیگر
تا شبی روشن تر از هر تابش دیگر
راه تو تا لحظه ی بدرود
راه من تا آستان او
چند گامی مانده تا پایان
می شود پیدا سواد شهر نا پیدا کرانش زود.
خواب و خاموشی
بستری از خاک و خاکستر
وز هراسان چشمه ها کوثر
حور:طوفان های بی پروا
ابرها:غلمان
ریشه ی پوینده ی طوبی نوازشگر
نیست کس را با کسی کاری
نه کسی را از کس آزاری!!
خواب
خاموشی
فراموشی.

روی بالشی که از مرگ پرنده ها پراست
نمی توان خواب پرواز دید......!

می گویند رسم زندگی چنین است:
می آیند....
می مانند.....
عادت می دهند.....
و می روند.
و تو خود می مانی و تنهاییت
رسم ما نیز چنین شد
آمدیم...
ماندیم ....
عادت کردیم
و حال که وقت رفتن است
می فهمیم که چه تنهاییم
و رفتنی شدیم
برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم.

نقابم را به صورتم میزنم
تا اشكهایم را بپوشانم
هر روز صبح همین كار را میكنم
چون میخواهم اشكهایم را پنهان كنم.
این جنگی ست كه هر روز صبح داریم
در حالی كه شبها گریه میكنیم
صبحها باید همه ی غصه هایمان را فراموش كنیم.
غمگینم و در خودم فرو رفته ام
در حالی كه ذهنم درگیر افكار خودش است
شاید فقط دزدكی به سایه ها نگاهی بیندازم
هرچند كه آن هم برایم راحت نیست.
"شب" مرا مجروح كرده است
از بدنم خون جاری ست
دارم فكر میكنم كه
همه چیز را رها كنم و بروم.
آدمهای زیادی هستند كه شبها گریه میكنند
و دوباره صبح فردا میجنگند......
"نقابت را به صورتت بزن
فراموش نكن كه باید هر روز این كار را بكنی!!"

مرا با خودت ببر
خسته ام
از این همه بی کسی
از این هیاهو
و این هجوم
از این خلا
و این بی وزنی
کجاست؟
آن همه جذبه ، جاذبه
چه شد؟
آن احساس
قانون تثبیت
و تو؟
سبک شدنم را ببینببین و لذت ش را از خود دریغ نکن
مرا با خودت ببر
تا بیش از این، از تو خالی نشده ام

ملا دو زن داشت و سعی میکرد هردو را راضی نگه دارد.
روزی یکی از زنها از ملا پرسید: کدامیک از ما را بیشتر دوست داری؟
ملا گفت: هر دوی شما را یک اندازه دوست دارم.
اما زنها رضایت نداده و زن جوانتر پرسید: اگر روزی در حین قایق
سواری ،ما زنها در دریا بیفتیم شما کدامیک را اول نجات میدهید؟
ملا که مانده بود چه بگوید رو به زن پیرتر کرد و گفت:
فکر کنم شما کمی شنا بلد باشید!!!!!!؟؟

طبیبی را دیدند که هر گاه به گورستان رسیدی ردا بر سر کشیدی .
از سبب آن سوال کردند . گفت : از مردگان این گورستان شرم می
دارم : زیرا
بر هر که می گذرم شربت من خورده است و در هر که
می نگرم از شربت من مرده است !

هر چند كه این فاصله ی سخت و مجازی
دستان تو را از منِ دلخسته گرفته
هر چند كه رویای قشنگ شب پرواز
از سینه ی پر حسرت من پر زده رفته
هر چند كه زیبایی ِ دیدار نگاهت
در هاله ای از گنگی ِ تردید نهفته
هر چند كه چندی است كه جادوی نگاهی
از باور تو با دل من هیچ نگفته
هر چند كه ایمان تو را سایه ی شومی
از قلب من ِ سركش ِ دیوانه گرفته
هر چند كه جادوی غریبانه ی این عشق
تا باور تو یك قدم ساده نرفته
اما دل من باز وفادارترین است
بر عشق و تو و هرچه كه از عشق برآید
دیوانه دلم باز اسیر هیجانی است
تا از دل تو ، از دل سنگ تو سراید!

مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب
عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب
دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب
پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب