تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-02:41 ب.ظ

هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمساز و همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود.
تاریخ:چهارشنبه 3 اسفند 1390-02:59 ب.ظ

در این دقایق بسیار تلخ و تکراری
یکی نشسته میان چهار دیواری
یکی نشسته که تصویر او شبیه من است
یکی که چاره کارش شده است ناچاری
کسی که گمشده در بین خواب و بیداری
دو چشم
برده میان دو دست و می گرید
به قطره های غروری که می شود جاری
هنوز خاطره ها را عزیز می دارد
نمی گذارد عشقش کشد به بیزاری
مرا در آینه می بیند و نمی شکند
چقدر کار شگفتی است خویشتن داری!!!
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-02:20 ب.ظ


چه زیبا این جمله را برایم باز گو کردی:
مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی؟!
جواب داد:"گذشتم"

و ای کاش از تو بیاموزم که بگذرم همانگونه
که
تو از خطای من گذشتی!!!
تاریخ:دوشنبه 1 اسفند 1390-11:38 ق.ظ

فنجان واژگون شده ی قهوه ی مرا
بر روی میز باز تکان داد با ادا
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالیم
آرام و سرد گفت که در طالع شما
قلبم تپید باز عرق روی صورتم
گفتم بگو مسافر من می رسد؟و یا...
با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد؟...سکوت و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا
اینجا فقط دوخط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟
گفتم درست نیست از اول نگاه کن
فریاد زد:...بفهم! رها کرده او تو را...
تاریخ:یکشنبه 30 بهمن 1390-03:31 ب.ظ

گل سرخ، زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر
باشد.
و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون چیزی از
افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند.
همه چیز در طبیعت زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند،
...هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد.
همه به راه خود می روند.
نکته همین جاست!
خود باش و از یاد مبر هر کاری کنی نمی توانی غیر
از خود باشی.
تمام دست و پا زدن ها عبث است.
تنها و تنها مجبوری خود باشی!!!
تاریخ:یکشنبه 30 بهمن 1390-02:34 ب.ظ

در زیر سکوت تو گنجی است
خاموش و مغرور
همچون میراث یک دهکدۀ دور
گنجی پنهان
در خطر هجوم غارتگران
گنجی که من دیده ام
و خود را به ندیدن می زنم ...
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-09:26 ب.ظ

شب است و یاد تو مرا پر از ترانه می کند
چه کرده ای که دل تو را چنین بهانه می کند
ز دل شکیب شد دگر، در او هوای پر زدن
چو مرغکی شکسته پر که ترک لانه می کند
مسافر دیار غم!! چه کرد برق دیده ات
که سیل اشک را روان به روی چانه می کند؟
کجا گمان به چشم تو ببرد قلب خسته ام
که تیر زهر عشق را بر او نشانه می کند
هزار قصه و سخن نهفته در نگاه تو
غم از چه رو به سینه ات دوباره خانه می کند؟
ربود روزگار چون نوای غمگسار تو
ببین چه ها که با دلم غم زمانه می کند
فراقت ای نگار من، غمی نشانده در سخن
که آتشی به دفترم از او زبانه می کند
صفای یاد تو کنون نشسته در خیال من
چه فتنه ها که چشم تو در این میانه می کند
مرا مباد آن دمی که بی رخ تو بگذرد
نفس نفس چنین دلم تو را روانه می کند...
تاریخ:جمعه 28 بهمن 1390-10:14 ب.ظ

پروانه، عاشق گل سرخ است،
دوروبرش بال و پر میزند، هزار بار
لیکن تابش عاشقانهی خورشید،
با لطافتی شیرین دورِ پروانه پرپر
میزند.
**********
پس گل سرخ عاشق کیست؟
چقدر دوست داشتم این را بدانم.
آیا عاشق بلبل نغمهسراست؟
یا ستارهی خاموش شامگاه؟
**********
نمیدانم گل سرخ عاشق کیست؛
اما من همهی شما را دوست میدارم:
گل سرخ، پروانه، تابش خورشید،
ستارهی شامگاهی و بلبل.
تاریخ:جمعه 28 بهمن 1390-12:25 ب.ظ

تمام دلم دوست داردت
تمام تنم خواستار توست
بیا و به چشم قدم گذار
كه این همه در انتظار توست
چه خوب و چه خوبی، چه نازنین
تو خوبترینی، تو بهترین
چه بختِ بلندیست یارِ او
كسی كه شبی در كنارِ توست
نظر نه به سود و زیان كنم
هر آن چه بگویی همان كنم
بگو كه بمان، یا بگو بمیر!
اراده ی من اختیارِ توست
خموشی شب پای سرد من
چرا نشود پُر از شور عشق
كه لغزشِ آن دستهای گرم
به سینه ی من یادگار توست
به گوشه ی چشمی نگاه كن
ببین چه به پایت فكنده ام
مگر به نظر كیمیا شود
دلی كه چنین خاكسار توست
به دار و ندارم نگاه كن
كه هیچ به جز عاشقی نماند
تمامِ وجودم همین دل است
تمام دلم بیقرار توست!
تاریخ:چهارشنبه 26 بهمن 1390-01:14 ب.ظ

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
تاریخ:سه شنبه 25 بهمن 1390-11:51 ب.ظ

V....is for Valentine ;
you are my only
Valentine
A.....is for I will
Always be yours
L.....is for Love at its
most extreme
E.....is for Everlasting
love ; Ecstatic love
N.....is for Never-ending
love
T.....is for we will
Always be Together
forever
I.....is for you being
Intelligent and
Innocent;
N....is 4 Natures
naughty way of saying
I luv
you to
E.....is for Eternity our
love is so ever
lasting.
تاریخ:سه شنبه 25 بهمن 1390-11:39 ب.ظ

48+2Members
can sit in a Bus
5+1can
sit in a Car
3+1can
sit in a auto
1+1can
sit in a Bike
Only 1 can sit in my Heart,
That's 'U' My dear valentine

تاریخ:یکشنبه 23 بهمن 1390-10:45 ب.ظ

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم میگیری ؛
به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول
اسم کسی ورد زبانم شده است،
در من انگار کسی در پی انکار من است ،
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش
یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول
اسم کسی ورد زبانم شده است ...
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
آن
الفبا که همه ورد زبانم شده بود ...
اینک
از پشت دل آینه پیدا شده است ،
و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی!!!
تاریخ:شنبه 22 بهمن 1390-02:48 ب.ظ

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه, درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان, درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ, خیلی تنهاست…
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا
دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا
آمده ام … نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست بدارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان
حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود, زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم!!
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی
دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به
دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا
تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم
بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی
دشمنم شود
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید این
تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می
تونند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات!!
تاریخ:چهارشنبه 19 بهمن 1390-12:20 ب.ظ

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد! شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم