تبلیغات
من و تنهایی


Admin Logo
themebox Logo
من وتنهایی
نویسنده :eghlima
تاریخ:یکشنبه 29 آذر 1394-11:37 ب.ظ

مرغ دریا


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:یکشنبه 1 آذر 1394-02:50 ب.ظ

دلتنگ

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی


تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟


انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی


من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی


غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی


حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟


نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی!!!!!

"احسان نصری"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:چهارشنبه 1 مهر 1394-10:40 ق.ظ

پـایـیــز.....

پـایـیــز رفـتــه هــای مـرا آورد بـه یــاد

غمـهــای جـانفــزای مـرا آورد به یاد

مرگ بهار و سبـزه و گل ، مرگ خرمی

مـــرگ امــیــدهای مــرا آورد به یاد

آن بـرگ كــز تــن شــــاخـی شــود جـدا

یــار ز مـــن جــدای مرا آورد به یاد

گلهـای بیـوفـا كـه از ایـن بـاغ رفـتـه اند

دلــدار بیــــوفــــای مــرا آورد به یاد

كوهی كه زیـر خیـمـه ابـر آرمـیده است

غـمـهــای دیـــرپای مــرا آورد به یاد

هـوهـوی تـلخ بــاد و هـیـاهـوی نـاودان

زاری و هـای هـای مــرا آورد به یاد

 پاییز پیر زرد رخ، این فصل غم پرست

غمهــا ، گذشته های مــرا آورد به یاد!!
"خسرو فرشیدورد"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 3 شهریور 1394-10:55 ق.ظ

تو هم......!


یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی

چنان دریای ناآرام و طوفانی، تو روحم را
اسیر موج های پر تلاطم می کنی گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم میکنی گاهی

همه شعر و غزل های پر احساس مرا با شوق
تو می خوانی و زیر لب تبسم میکنی گاهی

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم میکنی گاهی
شاعر : ناشناس



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:یکشنبه 4 مرداد 1394-12:30 ق.ظ

منتظر

به   او  رسان  سلام من   بگو   مرا   صدا   کند

حریم  وعده   نشکند   به عهد   خود   وفا   کند

صفای   یک   تبسمش   به    عالمی    نمیدهم

 اگر  چه  او   وفای  خود   به  دیگری  عطا کند

به  نامه ای  نوشته ام  برای  دوست  زنده ام

بدون   او   به   مرگ   من،  یکی  خدا خدا   کند

اگر   جواب    نامه    را    به     علتی     نمیدهد

برای    قلب    منتظر    به    خنده   اکتفا   کند

خسته و دل شکسته ام   همیشه  گریه میکنم

به  احترام  چشم  من   به  گریه     اعتنا   کند

همچو کبوترم  که او کرده به  دام خود    اسیر

مرغ به غم نشسته  را   بگو  که   بر هوا   کند

سائل    بینوا    منم    پادشه   اوست   بر دلم

چه  میشود    که   پادشه  نظر  به این گدا کند

زپشت  پرده    میدهم    اشارتی    زحال   خود

به حال  بیکسی   چو من،  فقط  غزل   دعا  کند

شاعر:

(جلیل چرخی)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:یکشنبه 7 اردیبهشت 1393-12:05 ق.ظ

روزگار دلتنگی

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی

گرفته اند دلم را به کار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند 

گرفت آینه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها

به روی شانه ی دل ماند بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان

نگاه خسته ی من در مدار دلتنگی 

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی 

نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد

بیا که بگذرد این روزگار دلتنگی

شاعر : ناشناس




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 13 اسفند 1392-02:52 ب.ظ

بهار میرسد اما....

بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست

نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر می سوزد
که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

چه دل گرفته هوایی چه پافشرده شبی
که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست

کبوتری که درین آسمان گشاید بال
دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد
کسی که هم نفسش هست و همزبانش نیست

جهان به جان من آنگونه سردمهری کرد
که در بهار و خزان کار با جهانش نیست

ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

“فریدون مشیــــــــــری”




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 6 دی 1392-03:48 ب.ظ

از یاد نخواهم برد....



دلتنگم!!!
از آنچه پیش خواهد آمد باکی نیست
این میسوزاندم که تو را نخواهم دید
اگر فرمان توست؟؟!
که بگذریم از زندگی و از آنچه بود و نبود....
و نبینیم یکدیگر را....
باشد من تسلیمم,اما یادت باشد که من همیشه در خواب و رویا چشم به راهت خواهم ماند.
در این دنیای گذرا
اگر چه خواسته یا ناخواسته زندگی میکنم...
روزها میروند
فصلها میگذرند
سالها نیز خواهند رفت
اما هرگز از یاد نخواهم برد...
اگر تو اینگونه میخواهی,قطعا"رواست
باشد بگذار در آتش اشتیاق تو بسوزم......

 کنار پنجره به دور دست خیره میشوم و زیر لب زمزمه میکنم
روزی میاید که او را خواهم دید......!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 3 خرداد 1392-12:45 ق.ظ

پدر روزت مبارک!



پدر
قلبم به درد آمد  وقتی دیدم همه برای پدرشان هدیه میخرند اما تو نیستی و من
پدر ندارم.
آرزویم این است که باز کنارت بنشینم,به صورت مهربانت خیره شوم و تو برایم حرف بزنی اما خواسته ایست محال و آرزویی عبث.
می دانی هر شب میخوابم به امید اینکه مگر در خواب ببینمت.
نازنینم! جای تو همچون تاجی بر سرم بود,بخدا هرگز گمان نمیکردم جای تو زیر خاک باشد,چه فاصله ی طولانی بین ماست....
پدر به اندازه ی  وسعت تمامی دریاها دلم برایت تنگ شده..چقدر دوری از من.....!

آه!!
پدر اگر در کنارم بودی,برایت بهترین هدیه را میخریدم
تو مرا در آغوش گرمت میگرفتی,مثل همیشه لبخند میزدی,نگاهت میکردم,میبوسیدمت.
اما صد افسوس...!
امروز باید برایت بجای هدیه,خیرات بیاورم.و دسته گلی که میخواستم به دستت بدهم بر روی سنگ مزارت پرپر کنم.
لب هایم را بر روی عکس حک شده روی سنگ مزارت میگذارم,تا شاید این بوسه ی سرد,آتش قلب پر حسرتم را
کمی آرام کند.
پدر صبورم,عشق بی نظیرم,
رفتی و با رفتنت یک زخم عمیق برای تمام عمر در دلم بجای گذاشتی.اما یادت نرود تا همیشه دوستت دارم.
اگر چه نیستی اما امروز فقط روز توست
روزت مبارک و روحت شاد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 6 بهمن 1391-04:05 ب.ظ

دوست داشتن تو...


نه حرفی از راه...
نه در اندیشه ی آنچه پیش خواهد آمد
نه درنگ
، بر نام و ننگ
ما اینجاییم عشق من
و به هم مینگریم.....

مرا چه باک
که دیگران چه میگویند
هرگز از دوست داشتن تو دست بر نخواهم داشت
!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:یکشنبه 1 بهمن 1391-04:14 ب.ظ

فروزش مهر



دورم  از کوی تو اما دلم آنجاست هنوز
دل حسرت زده ام محو تماشاست هنوز

 یاد روی تو چو مهری که فروزش دارد
مایه روشنی چشم و دل ماست هنوز

گرچه دانم که وصال تو خیالیست محال
باز سر تا قدمم غرق تمناست هنوز

هوس و شور و نشاط از دل من رفته ولی
عشق و امید و تمنای تو برجاست هنوز

دوری از دیده ولی از دل دریا نروی
که دل و دیده به یاد تو گوهر زاست هنوز


سید رضا بهشتی نژاد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 8 دی 1391-03:28 ب.ظ

شوکران

                    

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم، میسر است

اکنون که با شراب نشد، شوکران بنوش

کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری

کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش

چون نی، نفس کشیدن ما ناله کردن است

 در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه ام، آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

"فاضل نظری"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 1 دی 1391-07:06 ق.ظ

غمهای زمستانی



هوا چه سرد است،

چه پُر سوز است!

 سوز می‌آید

سوزِ بی‌كسی می‌آید

سوزِ سرگردانی

سوزِ تنهایی،

سوزِ تنهایی می‌آید.


من هیچ چیز ندارم

حتی "پدر"

كه روزگاری مثل درخت

تمام خانه‌ی ما را سخت، در آغوش می‌فشرد

و سایه‌ی مهربانی‌اش را

از ما دریغ نمی‌كرد.


در این زمستان

هوای گورستان, سرد است

 خاكِ گورستان, سرد است

پدر در چه جای سردی
خانه گزیده است!

و خاك، او را چه گرم

در آغوش گرفته است!


"سهیل محمودی"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 4 مهر 1391-11:50 ق.ظ

حریق خزان بود...



حریق خزان بود...

 همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد

 درختان همه دود پیچان به تاراج باد

 و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد

 و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد

 من از جنگل شعله ها می گذشتم

 غبار غروب به روی درختان فرو می نشست

 و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت

 و سر در پی برگ ها می گذاشت...

 فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

 و برگی که دشنام می داد

 و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

 لبریز می کرد،

 و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

 نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...

 حریق خزان بود،

 من از جنگل شعله ها می گذشتم،

 همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

 که توفان بی رحم اندوه

 به هر سو که می خواست می تاخت،

 می کوفت، می زد، به تاراج می برد

 و جانی که چون برگ

 می سوخت، می ریخت، می مرد

 و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

 شب از جنگل شعله ها می گذشت

 حریق خزان بود و تاراج باد

 من آهسته در دود شب رو نهفتم

 و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

 مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

 مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

 که گر دست بیداد تقدیر کور

 تو را می دواند به دنبال باد

 مرا می دواند به دنبال هیچ.......

"فریدون مشیری"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 21 شهریور 1391-01:59 ب.ظ

بالی از پرواز می خواهد دلم



بالی از پرواز می خواهد دلم

 آسمانی باز می خواهد دلم

 چون قناری های آزاد از قفس

 پهنه ی پرواز می خواهد دلم

 در سکون بی سرانجامی هنوز

 جنبش آغاز می خواهد دلم

 روزگاری شد ز خود بیگانه ام

 آشنای راز می خواهد دلم

 شب نواز کوچه ی تنهایی ام

 یک جهان آواز می خواهد دلم

 در سراب تشنه کامی سوختم

 ابر باران ساز می خواهد دلم

“مشفق کاشانی”




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :27
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...