Admin Logo
themebox Logo
من وتنهایی
نویسنده :eghlima
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-03:15 ب.ظ

كسی من را نمی‌فهمد

شبیه قطره بارانی, كه آهن را نمی‌فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی‌فهمد

نگاهی شیشه‌ای دارم به سنگ مردمك‌هایت

الفبای دلت معنای "نشكن" را نمی‌فهمد

 هزاران بار دیگر هم بگویی "دوستت دارم"

كسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد

من ابراهیم عشقم, مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری كه گردن را نمی‌فهمد

 چراغ چشمهایت را برایم پست كن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی‌فهمد

 دلم خون است تا حدی كه وقتی از تو می‌گویم

فقط یك روح سرشارم كه این تن را نمی‌فهمد

 برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم

كسی من را نمی‌فهمد كسی من را نمی‌فهمد





نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 5 اسفند 1390-04:44 ب.ظ

دلم بی نهایت تنهاست!!!!

دست هایم خالیست

و درونم سرشار...

 پرم از آرزوهای پوشالی

 و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو

 و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد...

 و چه زیباست،

 پشت پا زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!

 و چه خوب است،

 گاه گاهی دروغ بگویی به دلت

 و نگذاری که بداند،

 بی نهایت تنهاست.





نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 5 اسفند 1390-03:32 ب.ظ

همان قدیس باقی باش در قلبم...

نگاهت را بگیر و ناز کن با من

 نیا روی زمین

 رویا بمان

 پرواز کن بامن!

زمین آلوده گردان نگاه ماست

 زیبایی در آن" بسیار نا زیباست"

 میا منشین کنار من

 نمی خواهم بگیرم دست نازت را

 بدانم رمز و رازت را

 همان قدیس باقی باش در قلبم

 مکن ویرانه این قصر خیالم را

برای زندگی کردن همین غربت

همین حسرت مرا کافیست

 دنیا سهم "موجودات سود اندیش"

 مبادا دل بسوزانی برای من

 نگاهت را بگردانی به روی من

 همان یک لحظه دیدن، عشق را در سینه سردم نشاند

 عاشق شدم ، آواره ، می فهمی!!

 نیا ، نگذار عشقم مبتذل گردد.





نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 5 اسفند 1390-01:41 ب.ظ

نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست!

نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست!

 من از جنس زمینم خوب میدانم،

که دریا، جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در دام ماهیگیر می راند.

من از جنس زمینم خوب میدانم،

که گل در عقد زنبور است،

... یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد.

نیا باران!!!!

من از جنس زمینم خوب میدانم،

که ای باران پشیمان میشوی از آمدن،

در ناودانها گیر خواهی کرد،

پس آنگه آرزوی خورشید، خواهی داشت.

من از جنس زمینم خوب میدانم،

که اینجا جمعه بازار است؛

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند،

در اینجا قدر مردم را به زر اندازه میگیرند،

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند.

نیا باران... زمین ناپاک و مردمانش شکوه از آسمان دارند.....

نیا باران .. همان دستان نامردی که رو به آسمان بهر دعا دارند... همان بودند که خنجر بر پشت سرو, نقش عشق کوبیدند....

نبار بر این زمین و مردمانش، که تو پاکی و آلوده می گردی....

نیا باران!!  نیا باران...





نویسنده :eghlima
تاریخ:پنجشنبه 4 اسفند 1390-02:41 ب.ظ

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود.





نویسنده :eghlima
تاریخ:چهارشنبه 3 اسفند 1390-02:59 ب.ظ

چقدر کار شگفتی است خویشتن داری!!

در این دقایق بسیار تلخ و تکراری

 یکی نشسته میان چهار دیواری

 یکی نشسته که تصویر او شبیه من است

 یکی که چاره کارش شده است ناچاری

 کسی که گمشده در بین خواب و بیداری

  دو چشم برده میان دو دست و می گرید

 به قطره های غروری که می شود جاری

 هنوز خاطره ها را عزیز می دارد

 نمی گذارد عشقش کشد به بیزاری

 مرا در آینه می بیند و نمی شکند

 چقدر کار شگفتی است خویشتن داری!!!





نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-02:20 ب.ظ

!!!!!!

چه زیبا این جمله را برایم باز گو کردی:


مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی؟!

جواب داد:"گذشتم"


و ای کاش از تو بیاموزم که بگذرم همانگونه

که تو از خطای من گذشتی!!!






نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 1 اسفند 1390-11:38 ق.ظ

تفسیر فال من...!

فنجان واژگون شده ی قهوه ی مرا

 بر روی میز باز تکان داد با ادا

 یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالیم

آرام و سرد گفت که در طالع شما

 قلبم تپید باز عرق روی صورتم

 گفتم بگو مسافر من می رسد؟و یا...

 با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد

 گفتم چه شد؟...سکوت و تکرار لحظه ها

 آخر شروع کرد به تفسیر فال من

 با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

 اینجا فقط دوخط موازی نشسته است

 یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

 انگار بی امان به سرم ضربه می زدند

 یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟

 گفتم درست نیست از اول نگاه کن

 فریاد زد:...بفهم! رها کرده او تو را...