Admin Logo
themebox Logo
من وتنهایی
نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-09:07 ب.ظ

یلدا


در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

 فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری  بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من  چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام..!!!

(صبا آقاجانی)







نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 28 آذر 1390-04:58 ب.ظ

دریا باش!


کودکی که لنگه کفشش را امواج ازاوگرفته بود روی ساحل نوشت:دریا،دزدکفش های من!مردی که ازدریا ماهی گرفته بود روی ماسه هانوشت:دریا،سخاوتمندترین سفره هستی.

موج امد و جملات راباخود شست.

تنهابرای من این پیام راباقی گذاشت که:

برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی...!!





نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 28 آذر 1390-11:29 ق.ظ

صغرای فداکار!!!!!

در پی درخواست وزیر آموزش و پرورش برای جداسازی كتاب درسی دختران و پسران ،‌ داستان دهقان فداكار در كتاب درسی دختران, به صغرای فداكار تبدیل شد!!

 

داستان جدید

..............

0000000000000000


صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش

ببندد به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم

به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش

را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر

بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی

چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار

رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید

شدند اما صغرای فداکار دین و اعتقادش را زیر پا نگذاشت.

 





نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-03:37 ب.ظ

ترس از قانون

در یک افسانه‌ی قدیمی «پِرو»یی( کشوری در آمریکای جنوبی) از شهری حکایت می‌شود که همه در آن شاد بودند. ساکنا‏ن این شهر کارهای دلخواهشان را انجام می‌دادند و با هم خوب تا می‌کردند، به جز شهردار که غصه می‌خورد، چون هیچ حکمی نداشت که صادر کند. زندان خالی بود. از دادگاه هرگز استفاده نمی‌شد و دفتر اسناد رسمی هیچ سندی صادر نمی‌کرد، چون ارزش سخنان انسان بیشتر از کاغذی بود که روی آن نوشته شده باشد.

‏روزی شهردار چند کارگر از جای دوری آورد تا وسط میدان اصلی دهکده دیوار بکشند. تا یک هفته صدای چکش و اره به گوش می‌رسید.

در پایان هفته شهردار از همه‌ی ساکنان دعوت کرد تا در مراسم افتتاح شرکت کنند. حصارها را با تشریفات مفصل برداشتند و یک چوبه‌ی دار نمایان شد.

‏مردم از هم می‌پرسیدند که این چوبه‌ی دار در آن‌جا چه می‌کند.

‏از ترس‌شان از آن به بعد برای حل و فصل همه‌ی مواردی که قبلاً با قول و قرار متقابل انجام می‌شد، به دادگاه مراجعه می‌کردند و برای ثبت اسنادی که قبلاً صرفاً به زبان می‌آمد، به دفتر ثبت اسناد رسمی می‌رفتند. کم‌کم ‏توجه‌شان به آنچه که شهردار «ترس از قانون» می‌گفت، جلب شد.

‏در افسانه آمده که هرگز از آن چوبه‌ی دار استفاده نشد، اما وجود آن همه چیز را عوض کرد.






نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-01:50 ب.ظ

آموختن آسان نیست!

آموختن آسان نیست!

خستگی هرآن در کمین است.

‏آزرده می‌شوی، احساس شکست می‌کنی.

‏شک می‌کنی که رها کنی و بگذری.

‏می‌خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده.

امّا نه!

‏تو بازنده نیستی

‏ که یک مبارزی!

‏پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم.

باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.

باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم.

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی،

در پایان، پیروزی از آن تو خواهد بود!!!!





نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-12:46 ب.ظ

طبیعت


چون مادر مشتاقی که در روز

‏دست کودک خود را می‌گیرد و او را به بستر می‌برد،

و کودک، نیمی به رضا و نیمی به نارضا به همراه او می‌رود

و بازیچه‌های شکسته‌ی خود را بر زمین به جای می‌نهد،

در حالی که از شکافِ در هنوز بر آن‌ها چشم دوخته؛

‏نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر،

‏از گفته‌ی مادر که به او وعده‌ی بازیچه‌های دیگر می‌دهد،

که چه بسا ممکن است زیباتر باشند،

‏شاید او را خوشتر نیایند؛

 

‏بدین‌گونه است رفتار طبیعت با ما؛

‏بازیچه‌های ما را یک یک از ما می‌رباید و دست ما را می‌گیرد

و چنان به نرمی ما را به آرامگاه خود می‌برد

 

‏که به دشواری می‌توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه،

زیرا چنان خواب‌آلوده‌ایم، که نمی‌فهمیم

‏که ناشناخته‌ها، از شناخته‌ها تا چه پایه برترند!!!





نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-12:08 ب.ظ

دلم گرفته برایت....

دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !

چرا برای‌ دلم یك غزل نمی‌خوانی؟

 

غزل بخوان كه بمیرد میان سینه من

غم سكوت خیابان ، غمی‌ كه می‌دانی‌

 

و بغض پنجره بشكن، ببین چه كرده غمت

به این دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

 

بیا غزل به فدایت! درانتظار توام

بیا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

 

ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم كن

نشان نمانده برایم... خودت كه می‌دانی‌!!

 

بیا كه پر زند از دل به موج چشمانت

كلاغ شب زده یعنی‌ غم پریشانی‌

 

و باورت بكند بار دیگر این دل من

دل شكسته‌ی‌ ساده....مگر نمی دانی ؟!





نویسنده :eghlima
تاریخ:پنجشنبه 24 آذر 1390-12:09 ق.ظ

گل نیلوفر

بیمناک است، گل نیلوفر

از شکوه خورشید تابان و

با سر فرو افتاده

در رؤیا می‌نشیند چشم به راه شب.

 

ماه، دلدار اوست،

با پرتو خود، او را بیدار می‌کند و

مهربانانه، پرده‌ی پارسایی را

از رخ گلگونش، کنار می‌زند.

 

گل می‌شکوفد، می‌تابد، می‌درخشد و

بی‌صدا، خیره می‌شود به بلندا

عطر می‌پراکند، می‌گرید و می‌لرزد

از عشق و از غم عشق!!!





نویسنده :eghlima
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-04:07 ب.ظ

خزان دل

پاییز است، نه در بیرون،

بلکه در درون من، سرما در درون من است،

بهار و جوانی، دور نرفته‌اند

اما این منم که به پیری گراییده‌ام.

 

مرغان در هوا به پرواز درآمده‌اند،

می‌خوانند و گرمِ ساختن آشیانه‌اند؛

همه‌جا زندگی در تکاپوست،

مگر در درون سینه‌ی تنهای من!!





نویسنده :eghlima
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-03:50 ب.ظ

زخم‌خورده


خارها را وانهادم
تا به هیچ‌کس زخمی نرسانده باشم
زین روست که بدین صفحه
برهنه و زخم‌خورده در رسیده‌ام.
تلخی‌ها را وانهادم
تا هیچ‌کس رنجی نبرده باشد
و چندان رنج بردم
که از بی‌دفاعی مردم.




نویسنده :eghlima
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-10:45 ق.ظ

اگر بخندی، دنیا با تو می‌خندد!!!



اگر بخندی، دنیا با تو می‌خندد،
و اگر گریه کنی، تنها گریه خواهی کرد.
زیرا زمین پیر و اندوهگین باید شادمانی را امانت بگیرد،
در حالی که به‌قدر کافی درگیر مشکلات خویش است.
آواز بخوان، تپه‌ها به تو پاسخ خواهند داد.
آه بکش، در هوا محو خواهد شد.
انعکاس‌ها، به صدای شادی محدود می‌شود،
اما از صدای دغدغه‌ها پس‌نشینی می‌کند.
شادی کن، مردم به سوی تو جذب می‌شوند،
اندوهگین باش، برمی‌گردند و می‌روند.
آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می‌طلبند،
اما به غم و اندوه تو نیاز ندارند.
خوشحال باش، دوستان زیادی گرد می‌آوری.
غمگین باش، همه را از دست خواهی داد.
کسی نیست که جام شراب تو را رد کند.
اما صفرای زندگی را باید تنها نوش جان کنی.
سور بده، سالن‌هایت مملو از جمعیت می‌شوند،
امساک کن، جهان بی‌تفاوت از کنارت خواهد گذشت.
موفق باش و ایثار کن، تا در پناه آن زندگی کنی،
هیچ‌کس نمی‌تواند در واپسین دم حیات یاری‌ات کند.
برای اعیان و اشراف که در صف طولانی ایستاده‌اند، به اندازه‌ی
کافی در سالن‌های شادمانی جا هست.
اما ما باید یکی یکی از میان راهروهای باریک درد و رنج گذر
کنیم.




نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 22 آذر 1390-09:45 ب.ظ

تفسیر


در همان حال كه خود را بر آفتاب می‌افكنم،
خود را پنهان‌تر می‌كنم؛
من نمی‌توانم مفسّر خود باشم.
امّا آن‌كه به تنهایی بر شاه راه خود گام می‌زند
تصویر مرا نیز برایِ روشنایی راهش
باخود- بر سر دست- می‌برد.




نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 22 آذر 1390-02:45 ب.ظ

تقدیر

گاهی از غصّه ی یک فاجعه دلگیر ترم

گاهی از گریه ی پاییز سرازیر ترم

 

خسته ام خسته تر از دغدغه های شب و روز

از سفید عبث موی دلم پیر ترم

 

کارم از غصه ی بی پایه و ناچیز گذشت

گاهی از آه فلک نیز فرا گیرترم

 

دزد دوران نفس تازه ی دل برده کنون

از صدای بم یک بغض نهان زیر ترم

 

بخت, از زودترین لحظه به من پشت نمود

من به اجبار قضا از همگان دیر ترم!!!

 

خاک, خشکیده شده قلب من اما! در چشم

دائم از سیلی و بی مهری تقدیر، ترم







نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 22 آذر 1390-02:31 ب.ظ

بیایید به دارم بزنید!!

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و...هوارم بزنید

 

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

 

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

 

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

 

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و... بیایید ... و.... کنارم بزنید