Admin Logo
themebox Logo
من وتنهایی
نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 8 دی 1391-03:28 ب.ظ

شوکران

                    

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم، میسر است

اکنون که با شراب نشد، شوکران بنوش

کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری

کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش

چون نی، نفس کشیدن ما ناله کردن است

 در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه ام، آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

"فاضل نظری"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 1 دی 1391-07:06 ق.ظ

غمهای زمستانی



هوا چه سرد است،

چه پُر سوز است!

 سوز می‌آید

سوزِ بی‌كسی می‌آید

سوزِ سرگردانی

سوزِ تنهایی،

سوزِ تنهایی می‌آید.


من هیچ چیز ندارم

حتی "پدر"

كه روزگاری مثل درخت

تمام خانه‌ی ما را سخت، در آغوش می‌فشرد

و سایه‌ی مهربانی‌اش را

از ما دریغ نمی‌كرد.


در این زمستان

هوای گورستان, سرد است

 خاكِ گورستان, سرد است

پدر در چه جای سردی
خانه گزیده است!

و خاك، او را چه گرم

در آغوش گرفته است!


"سهیل محمودی"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 4 مهر 1391-11:50 ق.ظ

حریق خزان بود...



حریق خزان بود...

 همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد

 درختان همه دود پیچان به تاراج باد

 و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد

 و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد

 من از جنگل شعله ها می گذشتم

 غبار غروب به روی درختان فرو می نشست

 و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت

 و سر در پی برگ ها می گذاشت...

 فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

 و برگی که دشنام می داد

 و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

 لبریز می کرد،

 و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

 نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...

 حریق خزان بود،

 من از جنگل شعله ها می گذشتم،

 همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

 که توفان بی رحم اندوه

 به هر سو که می خواست می تاخت،

 می کوفت، می زد، به تاراج می برد

 و جانی که چون برگ

 می سوخت، می ریخت، می مرد

 و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

 شب از جنگل شعله ها می گذشت

 حریق خزان بود و تاراج باد

 من آهسته در دود شب رو نهفتم

 و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

 مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

 مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

 که گر دست بیداد تقدیر کور

 تو را می دواند به دنبال باد

 مرا می دواند به دنبال هیچ.......

"فریدون مشیری"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 21 شهریور 1391-02:59 ب.ظ

بالی از پرواز می خواهد دلم



بالی از پرواز می خواهد دلم

 آسمانی باز می خواهد دلم

 چون قناری های آزاد از قفس

 پهنه ی پرواز می خواهد دلم

 در سکون بی سرانجامی هنوز

 جنبش آغاز می خواهد دلم

 روزگاری شد ز خود بیگانه ام

 آشنای راز می خواهد دلم

 شب نواز کوچه ی تنهایی ام

 یک جهان آواز می خواهد دلم

 در سراب تشنه کامی سوختم

 ابر باران ساز می خواهد دلم

“مشفق کاشانی”




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 17 شهریور 1391-01:23 ق.ظ

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت...



شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ما

صبا چو از بر آن زلف مُشک سود گذشت

مرا ست, عکس تو یاد آور سفر آری!!

چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت

غمین مباش و میندیش از این سفر که ترا

اگر چه بر دل نازک، غمی فزود گذشت!!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 6 شهریور 1391-10:45 ب.ظ

اینجا آخر دنیاست!

چشمانم را که باز میکنم

مثل همیشه به تو سلام میکنم

و تو سکوت میکنی

من هم مثل هر روز بغض گلویم را میفشارد

و به یاد می آورم که قرار است دیگر سلام هایم بی جواب بمانند

باز هم دلتنگ میشوم

و باز به دنبال بهانه ای برای گریه کردن......

رفتی و همه ی بهانه هایم را با خودت بردی

نه گوشی برای شنیدن حرفهایم

نه پایی برای همراهی ام

نه دستی برای فشردن دست هایم

نه آغوش پر مهری برای بی پناهی ام.....

همه را با خود بردی!

راستی ای کاش!!

یادم را نیز میبردی

تا فراموشی بگیرم

و خاموش شوم

.. ......

اما چشمانم را که میبندم و به تو می اندیشم

بسیار دور تر میشوی

آخر رسیدن به تو رویایی ست دست نیافتنی

مایوس می شوم

 زیر لب میگویم:

حتما" اینجا که من ایستاده ام

آخر دنیاست.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:جمعه 20 مرداد 1391-10:12 ب.ظ

کاش....

در حسرت کدامین لحظه

تمام زیبایی های بودنت را از یاد برم

نمیدانم...


 تمام دلخوشی های حضورت

در تنگنای دلتنگی هایم

خشکید


 و همه شوق انتظارم

بی هیچ امیدی

بر گوشه دلم محو شد.


 گاه می اندیشم

کاش همنشین لحظه های بیقراریم

کسی جز تو نبود . . .!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1391-10:21 ق.ظ

در دلم پاییز است.....!!

در وداع آخرمان ،دستانش را محکم فشردم سراپایش را بوسه باران کردم و اشک ریختم....

باور نمیکردم این آخرین دیدارمان باشد.

دستم که از دستش جداشد،تنهاترین بودم. همه جا را خوب نگاه کردم اثری از او نیافتم.

حالا چند روزی ست که او را گم کرده ام......

در کوچه های تنهایی ام بار ها و بار ها، هر شب و هر روز به جستجوی او پرسه میزنم....

صدایش میکنم ،اما پاسخی نمی شنوم

سراغش را از آدمها گرفته ام اما هیچکدام نشانی از او ندارند

............

با تو میگویم:

 چرا در این هیاهوی بی کسی تنهایم گذاشتی؟؟

از توگله دارم....

چرا بی من سفر کردی

رفتی و فراموش کردی بگویی

چگونه سر کنم روزهایی را که نیستی؟!!

 ............

رفتی و یکباره خزان ، بدون اجازه به باغ دلم پای گذاشت

کلاغها ، بیداد کردند و آواز مرگ سر دادند

درونم غوغایی بپا شد

در برابر چشمانم ، عشق را مدفون کردند

.............

حالا ، در دلم پاییز است!!

آغاز خزان زود رس ، فصل سرد من و تنهایی.

"پدر"بی تو چه کنم!!!؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1391-10:21 ق.ظ

سخت دلتنگم....پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

 شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

 روی دوش خویش او را می برم!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 19 تیر 1391-02:49 ق.ظ

گل سر سبد

سر سبدم، لیکن از چمن دورم

 نوازشم چه ثمر میکند، که مهجورم

 شهید خاطر خویشم  به کام بخت سیاه

 هزار منظره، در پیش دارم و کورم

 تهی ست کاسه چشمم، زبرق فتنه حرص

 چو تیغ،  از تن عریان خویش مغرورم

 خزان گرفته درختم، که شور و جوش بهار

 مرا به یاد نیارد ز دور پر شورم

 ز خنده سحری، گریه های شب برود

 منم که از سحر شادی آفرین  دورم

 برای روز مبادا هزار غم دارم

 ببین! که عاقبت اندیش تر ، ز هر مورم

 حدیث عشق مرا از زبان من مشنو

 درون شعر غم انگیز خویش مستورم

"محمد زهری"





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:شنبه 3 تیر 1391-02:10 ق.ظ

آرزوی سنگتراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

 در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

 در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

 او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 29 خرداد 1391-08:14 ق.ظ

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصر امین پور




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1391-10:04 ب.ظ

روزهای دلتنگی

این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود

کسی نمی داند چرا

کسی نمی پرسد چرا

اما من سخت آشفته ام و چقدر بی تاب

می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو

اما من عاشقی پیشه نکرده ام

من پیشه ام عاشقی است

از آن روز که ابتدایی نداشت

من سال هاست که عاشق تو هستم

یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را

آه که چقدر خسته ام!!

و کسی نمی فهمد و نمی خواهد که بفهمد

مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم

مگر می گذارد دل

چقدر دلم برایت تنگ است…!!!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1391-10:43 ب.ظ

.....

هر روز تكراریست

 صبح هم ماجرای ساده ایست

 گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :eghlima
تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1391-01:52 ب.ظ

حسرت همیشگی


حرفهای ما هنوز ناتمام

 تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

 باز هم همان حکایت همیشگی !

 پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

  چقدر زود

دیر می شود !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :28
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic